تبليغاتX
خاطرات یک روح

 

 

 

 

   
 

حس غریبیه
خیلی بدِ خیلی بد خیلییییییییییی متنفرم از این حس
چند وقت همین شکلیم
نمیدونم چرا باید این شکلی میشد چرا
اصلا کاش کاش ، کاش .. . . . .  نمیدونم
فردا جمعه  سوم ابان، روزِ ..........
خیلی میخوام بنویس پُرم از حرف اما اما .......... چی  بگم ؟
.
.
.
.
.
ایشالا خوشبخت شی

 

 

© نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 20:16  توسط سحر خجسته |  

 

نمیدونم
نمیدونم چی بگم
خیلی بد این شکلی ،تا الان همش فکر میکردم نباید بهت سخت بگذره حتما همه چیز روبراهه ، از این بابت خوشحال اما از دوریت ناراحت بودم
اما .... اما  حالا که میبینم اونطور که فکر میکنم نیست ..........
چقدر بدِ  چقددددددددددد بدددددددددد
نمیدونم واقعا نمیدونم چی بگم
همیشه از بودن تو یه همچین شرایطی متنفر بودم ، ببینی بتونی بفهمی بتونی درک کنی اما ... اما نتونی کاری کنی ، خیلی بدِ خیلیییییی بددددددددد
کاش
کاش
کاش.........
نمیدونم کاش میتونستم کاش میشد ..................

 

© نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 18:25  توسط سحر خجسته |  

 

يادتِ
يادت يه وقتي بهت گفتم ميدونم چي ميشه اما كاش نشه يا شايدم بشه بهتره
گفتم اگه بخوام نشه خيلي خودخواهم اما اما ....
ميدونستم همونطوري كه فكر ميكردم ميشه ميدونستمم اين شكلي خيلي براي تو بهتره اما اما ....
نميدونم خوشحال باشم يا ... اما خيلي بايد خودخواه باشم كه خوشحال نباشم
نه؟

نمی دونم
نمی دونم 

 خيلي دلم برات تنگ شده ديووووووووووووونهههههههههههه

 

© نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 20:19  توسط سحر خجسته |  

 

دلم بر ات تنگ نشده
.
.
باور كن

هيچوقت منتظرت نيستم
.
.
باور كن

نشده شبي كه يادت كنم
.
.
باوركن

ديگه صورتم خيس نميشه
.
.
باور كن

ميدوني دوست ندارم
.
.
.
.
باور كن

 

© نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 21:55  توسط سحر خجسته |  

 

ميدوني ......
خواستم ازتو دور باشم تا هميشه پيشت باشم
اما
.
.
.
نميدونم ......
شايد چون نميخواستي پيشت باشم ....
اما
.
.
.
ميدونم .....
خيلي بي انصافم مثل خيلي وقتاي ديگه مثل هميشه

 

© نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:6  توسط سحر خجسته |  

 

سلام دوستان

از این که یه مدت آپ نشدم معذرت می خوام

راستش درگیر یسری مشکلات بودم که خداروشکر حل شدن

اما واقعا دلم برای همتون تنگ شده بود

این متن رو هم به همه ی شما عزیزانم تقدیم می کنم



صداي پاي تو زيباست همانند طپش قلبم.
هنگامي که ميدوي تا از من جدا شوي صداي خنده تو زيباست.
لب هاي تو زيباست زماني که جمله ي دوستت دارم را سرودي.
چشمان تو زيباست همانند تکه ابري بهاري
زماني که براي دل شکسته ي من گريستي.
سکوتت نيز زيباست . سکوتي که هميشه مرا به سوي تو مي کشاند .
اين همه زيبايي است که اسير کرده مرا.
همه ي احساساتم را .
ولي من اين تک سوال را از دل رسوا شده ام مي پرسم
.تو مرا بهر چه مي خواهي؟؟؟؟

 

© نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:29  توسط سحر خجسته |  

 

 

یبار دیگه بیا مثل قبلنا با هم باشیم

توی یه اتاق ..... گرم گرم .... تاریک تاریک

با یه سوی کوچیک نور از بیرون

تو باشی منم باشم

کف اتاق سنگ باشه.. سنگ سفید.تو منو بغل کردی که نترسم

که سردم نشه نلرزم

می دونی ؟

تو منو بغل کردی طوری که تکیه دادی به دیوار

پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت

بهت تکیه دادم

دو تا دستاتو دور من حلقه کردی

سرمو فشار می دم رو سینه ات

بهت میگم چشماتو می بندی؟...می گی : آره

چشماتو می بندی

بهت می گم : قصه می گی تو گوشم ؟

می گی : آره فقط باید زود برماااا

و شروع می کنی به قصه گفتن تو گوشم

مثل قبلنا با موهام بازی می کنی

آروم آروم.......قصه می گی

یک عالمه قصه بلندو طولانی که هیچ وقت تموم نمی شه

اما باید قول بدی که هیچوقت چشاتو باز نکنی

می دونم تو فکر رفتنی

می دونی ؟می خوام رگمو بزنم

با حرکت سریع.. یه جمله ی عمیق بلدی ؟

نه وای !!! تو که نمی بینی

و نمی دونی که می خوام رگمو بزنم

تو چشماتو بستی  نمی بینی .....

من تیغ و از جیبم در میارم.... نمی بینی که سریع می برم

نمی بینی که خون فواره می کنه... روی سنگ های سفید 

نمی بینی که دستم می سوزه

من لبمو گاز می گیرم که نگم : آخ

که تو چشماتو باز نکنی و منو نبینی

تو داری قصه می گی و هیچ چیز رو نمی بینی

 من دارم دستمو نگاه میکنم

دست چپمو.....خون ازش میاد

می دو نی ؟

دستمو می ذارم رو زانوهام

خون از روی زانوهام می ریزه کف سنگها

مسیرش قشنگه.....حیف که چشمات بسته است

نمی بینی .....

تو بغلم کردی سردم شده

محکمتر بغلم می کنی تا گرمم شه

می بینی که نا منظم نفس می کشم

تو دلت می گی آخی............

نفسم گرفت.. می بینی ولی محکم تر بغلم می کنی

سردتر می شم ...می بینی که دیگه نفس نمی کشم

چشماتو باز می کنی و می بینی من مردم .. می دونی ؟

می ترسم خودمو بکشم

از سرد شدن... از این هایی که مردن... از خون دیدن

ولی وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم

مردن خوب بود

آروم آروم ...در کناره تو ... و در آغوشه تو ...

جایی که دیگه مال من نیست!

گریه نکن

من دیگه نیستم که اذیتت کنم

تو خیلی گریه می کنی

دلم می شکنه ... دلم نا زکه... نشکونش

باشه ؟

من مردم ولی تو باورت نمی شه

تکونم می دی که بیدار شم

فکر می کنی مثل همیشه قصه گفتی و من خوابیدم

می بینی نفس نمی کشم ....ولی بازم باور نمی کنی

اونقدر محکم بغلم می کنی که گرمم شه... اما فایده  نداره

من مردم ... ولی برای تو زنده ام

پس هر شب به اینجا بیا.... ولی گریه نکن

می خوام یه چیزی بهت بگم می دونی ؟

خیلی دوستت دارم گلم

اما تو هرگز نفهمیدی

© نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:8  توسط سحر خجسته |  

 

اینم بخاطر گل روی دوستان عزیزم از همتون ممنونم

سفر

نمی گم بیرونت کردم می گم خودت نخواستی بمونی
خودت انگاری نمی خواستی با قانون عشق دمخور باشی

رفتی هم جزیره ای

همه چی عملاً از ساعت چهار بعد از ظهر یک روز نحس شروع شد و ساعت هشت شب اون روز همه چی تموم شده بود من از رفتن خاطره ها گیج بودم و تو از نداشتن جواب سئوالهای من منگ
این بار دیگه دست من نبود که چشمهام رو روی اشتباهات،آسون ببندم
عزیزم این بار آنچنان گندی زدی که همه دنیا منو مجبور به ترکت کردن
باید می رفتی
احساس ساده من جایی برای تو دیگه نداشت ، حتی یه جای کوچولو که بتونی یواشکی توش زندگی کنی
قلب کوچک ناامید من دیگه قدرت تحمل اینهمه نامردی رو نداشت
عزیزم منو ببخش باید فراموش بشی
با امروز حدود یک سال رو با بدترین شرایط گذروندم
دیگه با خودم می خوام کنار بیام دیگه شدی قد یه چمدون عزیزم
الان توی ساک سفری بزرگه جا شدی
نزدیک به پونصد ششصد تا عکس، بیشتر از بیست ساعت فیلم و قد همه این سالها نوشته و قلمی و یادگاری و هدیه همه رفتن توی ساک سفری بزرگه
دیگه آماده دیپورت شدن از قلبمی عزیزم
من با خودم کنار می آم چونکه می دونم بهترین تصمیم رو گرفتم من توی تموم این سالها بهت خیلی فرصت دادم هر بار چشمهام رو بستم و به دل ساده ام امید دادم اما این دیگه خونه آخرش بود
خداحافظ
خدا حافظ مرد اول زندگی من
خداحافظ نارفیق ترین به ظاهر رفیق
من سر پام
و به کمک خانواده ی مهربان و دوستان گلم سر پا می مونم
تو رو هم سپردم به خودش
خودش تموم این لحظه ها و ثانیه ها رو دیده و شاهد بوده و می دونه که من چی میگم تنها کسیکه حالم رو میدونه خدای منه پس میسپرم به خودش و برات آروزی خوشبختی نمی کنم ، من تموم ثانیه های این سالها رو ازت طلبکارم آقای محیطی
مطمئن باش که اگه عدالتی هم هست یه روزی یه جایی می بینمت که خوردی زمین
حیف ِ همه ی اشکهایی که از ته وجودم برات ریختم
نترس به هیچ کس نمیگم چرا رفتی
حتی اگه لازم باشه اشتباهاتتو خودم گردن می گیرم تا کسی بهت خرده نگیره
و حتی خودتو ته ته ته یه جایی توی قرقره خاطراتم نگه می دارم تا اسمت رو بذارم تجربه
حالا سحرت واقعا تنهاست از اول هم بود ولی من انگار زیادی خر بودم
عیبی نداره
رفقا دعا کنید که این بغض لعنتی تموم شه
دعا کنید نسبت به همه اونچه گذشت سنگ شم
کمک کنید بلند شم
شیوا ، نسیم ومریم  عزیز اگه نبودید این برگ  رو حالا حالا ها نمی توستم این اندازه راحت و تخلیه شده بنویسم ممنون بابت اینکه این چند روز باهام بودید
مامان گلم غصه نخور زمان می بره اما بر میگردم به زندگی
تو رو خدا سر سجاده برام گریه نکن به خاطره تو هم که شده قول می دم ظرف چند ماه اینده همون سحر شاد و شیطون رو دوباره ببینی
خدایی فقط دیگه نمی خوام گریه کنم اشکهام رو خشک کن خواهش می کنم
کمک کن بتونم از این همه خاطره با بار سبکتری عبور کنم
کمک کن تا همه این خیابونها و کافه ها و کنج همه این خاطره ها برام بی رنگ شه
فقط همین
خب دیگه امیدوارم دیگه ازت ننویسم امیدوارم از تو برای بهتر زندگی کردن استفاده کنم
من برای این تجربه بد هزینه دادم پس چاره ای جز نفع بردن ازش ندارم
پس

خداحافظ تجربه بزرگ زندگی من

© نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 0:33  توسط سحر خجسته |  

 

نامرد کیست؟؟؟

 

نامرد اونیه که:

                              به اشک هام خندید و رفت

نامرد اونیه که :

                  التماس چشم هامو دید اما باز خندید و رفت

 نامرد اونیه که :

                    روز وداع منو به غریبه ای بخشید و رفت

              ناله های هر شبم رو شنید غصه ی تو نگاهمو دی

                                 اما فقط خندید و رفت

نامرد اونیه که :

       لحظه ی وداع تکه پاره های غرورمو زیر چرخ ماشینش کوبید و رفت

(هنوز رد پای نگاهش از تو آینه ی ماشینش تو قلبم پیداست شاید جای چشماش

 روی قلب تیکه پاره ام خندید و رفت)

 نامرد اونیه که :

               با خنده ی آخرش زندگیمو به آتیش کشید و رفت

نمیدونم شاید نامرد من بودم و او جرمش تنها خنده بود

اما بعد از اون خنده تنها تونستم فریاد بزنم

نامرد

شایدم نامرد همون لبخند بود!

یا شاید اون خنده از سر حسرت بود

نکنه اون خنده خود خود من بود!

 

 

 

© نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 20:43  توسط سحر خجسته |  

 

سلام دوستان

(قبل از هر چیز می خوام بگم که : از راهنمایی ها و تشویق های شما عزیزان متشکرم)

 

نامرد!!!!!!!!!!!!!!

 

امشب می خوام مست کنم! می خوام روبروت بشینمو باهات حرف بزنم،

 می خوام بهت بگم که لحظه های بی تو بودن داره به سرعت می گذره

 و من دیگه با نبودنت انس گرفتم جای خالیت تو قلبم پرشده،

 اما زخم خنجر نامردیت هنوزم قلبمو می سوزونه .

 می خوام بهت بگم که دیگه دلم از شنیدن اسمت نمی لزره (حتی یه ذره)

 می خوام بگم که یادم از تکرار نگاهت اصلا و اصلا ...  ...

بغض گلومو می فشره چشمامو می بندم میرم تو رویا ... ... !

سفره ی دلم باز می شه وقتی بخودم میام  می بینم

 ساعت هاست که سرشار از تمنای توام و بجای گلایه ها

 بازم یاد روزهای قشنگ با تو بدون تو ذهنم نقش بسته گریه ام

 می گیره بی اختیار فریاد می زنم :

"" از صمیم قلب ازت متنفرم""

اما بازم یه لبخند تلخ جلوی صدامو می گیره!

 

دوستام می دونم وقتی این مطلبو می خونید به این فکر می افتید که چرا اسمشو نامرد گذاشتم جوابش خیلی سادست اما دوست دارم اول شما نظرتونو راجع به (نامرد) بدین تا بعد من بگم

حق یارتان

© نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 20:45  توسط سحر خجسته |  

 

 

 

 

 

 

  

 

.

.

.